حال همه ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن نگاه گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه ،عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي ميگذرم
نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد
ونه اين دل ناماندگاربي درمان
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالي خواب هاي ما سال پرباراني بود
ميدانم هميشه حياط آن را پراز هواي باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتي هر وحله
گاهي
هراز گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا،شبيه شمايل شقايق نيست
راستي خبرت بدهم
خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ،بي پنجره، بي در، بي ديوار
هي بخند
بي پرده بگويمت
چيزي نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا رابه فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحظه يك فوج كبوترسپيد
از فراز كوچه ما ميگذرد
باد بوي نام هاي كسان مان ميدهد
يادت مي ايد خبر از آرامش آسمان بياوري
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و
از نو برايت مينويسم
حال همه ما خوب است اما تو باور مكن
برقرار باشي و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پيشكش تو
جاي من زنده بمون
باغ دل بي تو خزون
موندني باش مهربون
توكه از خود مني
منو از خودت بدون
غزل و قافيه بي تو
همه رنگ انتظارِ
اين همه شعر و ترانه
همه عطرو بهاره
موندني باشي هميشه،لب پاييزو نبوسي
نشه پرپرشي عزيزم،مهربون گلم نپوسي
اینم از سهراب جونم
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست

نبودنت بهترين بهانه است براي اشک ريختن ...
ولي کاش بودي تا اشکهايم از شوق ديدارت سرازير ميشد ...
کاش بودي و دستهاي مهربانت مرهم همه دلتنگيها و نبودنهايت ميشد ...
کاش بودي تا سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذاشتم
و دردهايم را به گوش تو ميرساندم... بدون تو عاشقي برايم عذاب است
ميدانم که نميداني بعد از تو ديگر قلبي براي عاشق شدن ندارم...
کاش ميدانستي که چقدر دوستت دارم و بيش از عشق بر تو عاشقم...
ميداني که اگر از کنارم بروي لحظه هاي زندگي برايم پر از درد و عذاب ميشود
ميدانم که نميداني بدون تو ديگربهانه اي نيست براي ادامه ي زندگي جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

بنام انکه توراافریدبرای عشق
بهش بگین که من هنوزبیادشم بهش بگین که می هنوزچشم به راهشم
بهش بگین که من چقدردوسش دارم می میرم براش زنده می شم همیشه من دنبالشم
بهش بگین هرلحظه که نبینمش دل واسه دیدنش پرپر می شه
به عشق صداش شبا به رویا می رم به عشق چشاش ترانه می گم
به عشق اون دستای مهربونش که بیادونوازشم کنه
بهش بگین دلم می خواد فقط بدونه که زندگی بدون اون نمیشه
دلم می خواد فقط بدونه که زندگی با اون همیشه
m2
دلم خیلی خونه فقط تورومی خونه اینو دلم می دونه
دوست دارم همیشه بمون پیشم چی میشه ای که بی تو نمیشه
کاش می شدبدونی دلم بی تومیمره می پوسه غم می گیره وقتی تو نبا شی
کاش می شدبدونی دلم به تو اسیراسیراون نازچشای قهوه ایت
کاش می شدبدونی که این دل دیوونه فقط با می مونه
بری بی تومیمیره میشه رونده اززمونه
دوست دارم عزیزم
بیا ببین اشک می ریزم به پای تو هنوزم
اشکام همه فدای اون خنده های روی لبات
دلم خیلی خونه فقط این ومی مونه تورومیخوادباتومی مونه
m2
من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه ،
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه ي شك
تا هواي استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
من به ديدار كسي رفتم در آن سرعشق
رفتم،رفتم تا زن
تا چراغ نفرت ،تا سكوت خواهش،تا صداي پر تنهايي
چيزها ديدم در روي زمين
كودكي ديدم ،ماه را بو كرد
قفسي بي درد ديدم
كه در آن روشني پرپر ميزد
نردباني كه از آن ،عشق مي رفت به بام سكوت
من زني را ديدم ،نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره ي آنان نان بود ،سبزي بود
دوري شبنم بود كاسه ي داغ محبت بود........
( سهراب سپهري)
اگرتنهاترین تنهایان شوم بازهم خداهست،
اوجانشین همه ئ نداشته هائ من است
آی شمایی که میگیرید رو دوشتون جنازه من
دستای من و از توی تابوت بیرون بذارید
تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالی ان این دستای من
تورو خدا موهای من و شونه نکشید
تا که بدونن دست نوازش نکشیدن رو سر من ُاگر کسی سراغمو ازتون گرفت
نذارید بره آخه اونه قاتل من
بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود نیومدی سراغش
بگید که تک پرت بود نیومدی سراغش بگید که عاشقت مرد دیگه نیاد سراغش
الان که دارم این و مینویسم دلم خیلی گرفته دلم میخواد داد بزنم تا شاید آروم شم
دستام سرده سرد .............
خدایا دلم گرفته نمی دونم چمه ؟
می دونم اما.......................
تورو خدا واسم دعا کنید !!!!
نمی دونم چی واستون بنویسم ! از کجا اما دلم داره میترکه همین فقط اومدم که آپ کنم که شاید دلم
وا شه .......
تو چشام اشک تو دلم پره حرف نگفته دوست دارم حرف بزنم اما نمیشه! دستام دسگه نا نداره میلرزه
وای ای وای ............
تا که بودیم نبود کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفتیم و همه بیدار شدند
میتونم تمام نا گفته های قلبم وبا............... بیان کنم همین سکوت من خودش خیلی چیزارو به خیلی
ها می فهمونه .....
دیگه میخوام برم یه کمی خلوت کنم با دلم و دفترم که مثه این بلوگوم دوستمه و تو سخترین شرایط
تنهام نمیذاره !!!!!
بیخیال معذرت ناراحتتون کردم و مبهم حرف زدم .....میگذره می دونم اما شاید زود شاید دیر
هی خدا جونم شکرت!
دوستتون دارم
فعلا (یا علی)
بار خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایت نداری
من همجون تویی دارم که تو همچون خودی نداری...............
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه وروشن
لغزان مي فروزد در آذر سپيد
همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد
خطي ز نور روي سياهي است
گويي بر آنبوس درخشد زر سپيد
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد
(سهراب سپهري)
روزگار ما روزگار سنگي شده عاشقيمون هر كي به هر كي شده
انگاري اين دلها ديگه ساده نيست همه چيز شده نفرت و دروغ پاكي نيست
گاهي فكر ميكنم اين دنيا همش پوچيه زحمتامون تلاش واسه رسيدن به هيچيه
چشام شده بارون اشك به خدا آخه تا كي كنم گريه هاي بي صدا
صبرم لبريز،اشكام سرازير آخه تا كي كنم گريه هاي ريز ريز
اشكامون يخي،قلبامون سنگي نكنه بشيم آدمكاي الكي
كو اون دستاي مهربون وپاك كو اون قلباي آتشي و صاف
همه چيز رنگ جدايي شده دنيامون همه جور غير خدايي شده
رنگ دلامون رنگ آسمون نيست بين آدمامون ديگه پاكي و صداقت نيست
دستامون از هم جدا،قلبامون بي صدا آخه تا كي كنيم شبها دور از هم دعا
دفتر مشق شب و من اين دفعه باز ميكنم مي نويسم ازعشق واز تو،من وتورو ما ميكنم
زندگي وفداي هر عشق و پاكي ميكنم قلبم و من بو ورنگ خدايي ميكنم
قربونت بشم خدا خيلي غريبي رو زمين تو دنيا هركي به فكر خودشه ،اين آدماي دروغين
خسته ي خسته با دلي شكسته مينويسم غصه ديگه بسته
.....m2سلام ...سلام به او،سلامي به تو...
امروز روزي كه خواهد گذشت ،هر لحظه اش از يادم خواهد رفت.
مي خوام بگم مي خوام حرف بزنم ،شايد به حرفام گوش كني شايدم نكني وشايدم بشنوي وبزني به در نشيدن
كه معمولا ما انسانا اين جوريم ...
نمي دونم امّا دلم مي گه بايد گفت تمام نا گفته هارو به تمام اوناي كه تو دلهاشونغصه دارن ،غصه هاشون
نشات مي گيره از دنياي فاني و زود گذر البته همه مي دوننا امّا بازم بهش دل بستن ،امّا بازم از مرگ
ميترسن امّا بازم از بلاياي طبيعي كه رو سرشون فرود مياد وهم دارن!!!
تا حالا با خودت فكر كردي چرا زنده اي ؟يا اصلا چرا به دنيا اومدي و داري همچنان زندگي ميكني ؟اصلا ببينم
چند سالته؟تا الان چيكار كردي؟ هدفت چي بود ؟تا چقدر به اهدافت رسيدي؟به فكر اون دنيات هستي؟به فكر
خدا وكه ازت راضي باشه هستي؟و......
و خيلي از علامت سوالهايي كه بالاي سر هر كسي پديدار ميشه و امّا پاسخ مربوط ميشه به اراده و نفس
انسان و اينكه راه درستي و انتخاب مي كنه و از اين وديعه هاي الهي كه خدا در اختيارش گذاشته درست
استفاده مي كنه يا نه ؟
از خودم مي گم،خود من از جمله كسايي هستم كه شايد بارها اين سوالات مبهم مات و مبهوتم مي كنه به
عالم ماده و چنان سردرگمي و گيجي و احساس ترس و تشويش تنم وميگيره كه نگو...تو ذهنم پيدا ميشه كه
گاهي مثه خوره مي يفته تو ذهنم كه راستي ما كيه ايم واز كجا اومديم و در كجاييم و به كجا مي خواييم
برسيم!!!؟؟؟
بشين فكر كن به اين موضوع حداقل نيم ساعت آخه مي دوني احساس ميكنيم ماواسه فكر كردن به
خداوچيزايي كه به اون ختم ميشه وقت نداريم ولي واسه چيزايي كه به دنيا و وعوامل خوشبختي دنيايي ميشه
حتي وقت كم مياريم،نگو برو بابا حقيقتي خيلي كم هستن كهواقعا به فكر اون دنياشون باشن!!!!اي خدا
خودت كمكمون كن و رحم كن.
خوب حداقل الان كه من اين متن و نوشتم نيم ساعت فقط نيم ساعت تمام كارهاتو كنار بذار تو اين مدت كم
امّا ارزشمند بدون هيچ فكري در مورد دنيا به خودت و. كاراتو اون چيزاي كه آخر تت و مي سازه فكر كن
اگه واست ارزش داره و مي دوني مربوط به تو هم ميشه و اگه به نتيجه اي رسيدي و يا نظري داشتي كه
فكر مي كني من اشتباه مي كنم يا حرفام مزخرف واسم نظر بذار دوست دارم نظراي تو و اون و راجع به دنيا
بدونم و ببينم چقدر خودتون واستون ارزش دارين و اگه پيشنهادي به من دارين و اينكه اشتباه ميكنم بگو
گوش ميدم ،مي خوام ببينم كه كه غير من كسايي هستن كه به فكر اين چيزان حتي اگه تلاش نكنن حتما
هستن واي خدا جونم...........m2
كنار سيب و رازقي نشسته عطر عاشقي
من از تبار خستگي ،بي خبر از دلبستگي ،عاشقم!!!
ابر شدم صدا شدي ،شاه شدم گدا شدي،شعر شدم قلم شدي،عشق شدم تو غم شدي
ليلاي من ،درياي من آسوده در روياي من
اين لحظه در هواي تو ،گم شده در صداي تو
من عاشقم مجنون تو،گم گشته در بارون تو
مجنون ليلي بي خبر در كوچه هاي دربه در ،مست و پريشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد در دلت
كنار هر ستاره اي ،نشسته ابر پاره اي من از تبار سادگي بي خبر از دلداگي عاشقم!!!!
انتظار ظهور
من از تلخي انتظار نمي گويم ،از شب زنده داري مسلمين هم درد دل نمي كنم صحبتم با كساني است كه ظهو
ر آقا امام زمان را فراموش كرده اند.
تا به حال يك مرتبه به آسمان عصر جمعه دقت كرده ايد ،تا فرق آن را با روزهاي ديگر متوجه شويد ؟
آسمان وسيع هم از دوري حضرتش غم به دل ميگيرد ....تا به حال سوي به مسجد جمكران زده ايد؟
هر سه شنبه شب آنجا زيارتگاه عشاقي است كه در غم هجران اشك مي ريزيد و«عجل لنا ظهور»مي
خوانند .
چه جمعه ها كه هزار صلوات فرستاديم وچه سه شنبه ها قدوم كرديم ،قدومي كه جهان را دگرگون مي
كند.خدايا ديگر پير وناتوان شديم نرسيدن به وصال يار كي؟
در ظهور حضرتش تعجيل كن كه جهاني منتظر اوست.
تقديم به او كه
جهان با وجود او بر مدار عشق مي چرخد؛
خورشيد به بين درخشش نورش ارض وسما را نور باران مي سازد؛
از فيض نگاهش ،قلب منتظران چشم به راهش به تپش در مي آيد ؛
وبا آمدنش قدم به چشمان ما مي نهد.
يا بن الحسن روحي فِداك حَتي تَرانا ونراك ؛
( یا امام زمان عج لله فرج شریف)
معمولا هميشه وقتي انتظار چيزي رو نداري اتفاق ميفته .
معمولا وقتي كسي رو دوستش داري خيلي زياد از دستش مي دي و بهش نميرسي .
نمي دونم ،نمي دونم ديگه قدرت نوشتن و انگاري دارم از دست مي دم .نه خداي من خواهش مي كنم حداقل
اين
رفيق وازم نگير .رفيق شبهاي تنهايي و دلتنگي هاي من ،رفيقي كه هيچوقت نگفت ديگه نمي خوامت ،رفيقي
تا
ته حرفام وگوش
كرد وسكوت كرد ومي كنه .
خداي من چه دنيايي داريم ،تو آدما رو ساختي واسه هم ولي هركي به فكر خودشه ،تو آدمارو ساختي دوست
باشن
امّا اونا معني دوست بودن و درك نمي كنن معني دوست داشتن و نمي فهمن ،از دوست داشتن واسه رسيدن
به
اهدافشون
استفاده مي كنن .....
تو آدمارو با عشق آفريدي فقط عشق امّا اونا آلودش مي كنن به نفرت چرا؟
تو انسانهارو با احساس آفريدي امّا بعضي ها از احساسات خوب استفاده نمي كنن اون و هر جا خرجش مي
كنن ،
بدون اينكه بدونن قيمتش بالاست كه به همين سادگي نميشه به هر كسي تقديم كرد يا فروختش.
تو به انسان قوه ي عقل دادي كه با اون صحيح ومناسب تصميم بگيره امّا انگاري انسان ها قوه ي
احساسشون بر
عقلشون غلبه كرده و كاراشون وبراساس احساس انجام مي دن .
تو به انسان اختيار دادي يعني صاحب اراده ست كه خودش راهش و انتخاب كنه امّا بيشتر انسانه
ا اختيارشون و
دادن به اين واون بدون اينكه به سرنوشت و آينده خودشون فكر كنن.
تو انسان رو انسان آفريدي ،امّا اون معني انسان بودن و نمي فهمه نمي دونه فقط كلمه انسان چقدر ارزش
داره
نه نمي دونه اگه مي دونست و مي دونستيم ارزش و اعتباري كه خداوند در وجود ما گذاشته استفاده مي
كرديم .
از عقل
خودمون درست استفاده مي كرديم تا به بي نهايت برسيم تا به نهايت رشد و كمال معنوي مي رسيديم .
از زندگي مون درست استفاده مي كرديم ، بيهوده تلفش نمي كرديم كه فقط به عالم دنيا فكر نمي كرديم كه
امور
دنيايي مون و بگذرونيم .
اگر مي دونستيم كه چرا انسانيم صبح كه پا ميشديم به عشق هدفمون پا ميشديم سراسر روزمون و با عشق
وشوق
واشتياق به كار تلاش مي كرديم .هر روزمون بهتر از ديروزمون ميكرديم و وقتي شبها كه مي خواستيم
بخوابيم
و وقتي فكر
مي كرديم به روزمون و اعمالمون ومي سنجيديم يه آه خوشگل از ته دل مي كشيديم كه خداي من شكرت
راضيم
به رضاي تو .
امّا بيشتر ما كارامون با اين گفته ها مغايرت داره ....... آره اين طورياست .........
m2
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
قربونت بشم تنهايي
: mامشب ، شبي ايست كه دلم گرفته است ، مثل ديگر شبهاي تنهاي من .
امشب شبي ايست كه دلم مي خواهد حرف بزند با تو امّا افسوس كه از من دوري ودستانم هرگز
به تو
نخواهد رسيد ،وشوق ديدارت مجالي براي جان خسته ام نگذاشته است .
فكرت شده خواب ، ديدنت شده خواب همه چيزت رويايي نا تمام است كه برايم كه نمي توانم
فراموشت كنم
حتي عطر نفسهايت را .....
گاهي دلم پرپر مي زند براي گرفتن دستان پر مهرت كه پر از مهرباني وحسرت بود مي بيني
حتي گرفتن
دستانت هم شده برايم رويايي خيس .
گاهي دلم براي هيكل ايستاده ومثل كوه مقاومت تنگ ميشود براي آن شانه هاي آرامش بخش كه
وقتي سرم
را بروي آن مي گذاشتم گويي ديگر هيچ نمي خواستم وارامش رويش مي گريستم بدون اينكه تو
بفهمي كه
تو بودن برايم دردي
ايست كه درمان ندارد ونمي توانم حتي لحظه اي بدون تو بودن را تحمل كنم.
گاهي ياد آن بازوهاي كلفتت مي افتم كه وقتي دستانم را دورش حلقه مي كردم احساس غرور
وخوشحالي
سراسر وجودم را فرا ميگرفت شايد به اين خاطر كه فكر مي كردم با كسي هستم كه توانايي تكيه
كردن را
يعني با تمام وجود به او
تكيه ميكنم احساس آرامش در كنارش داشته باشم.
نمي دانم ...نمي دانم ....همه ي اينها برايم شده رويا وفكر وخيال ،همش شده برايم يك آرزو .
قدر روزهاي را ندانستم كه در كنارت بودم واز كنارم مي گذشتي ومن....احساس ميكردم كه
هميشه با مني.
دلم برايت تنگ شده ، براي خودت دلتنگي را مي فهمي ،نه حس نمي كني چون ديگر سراغي از
ما نمي
گيري ،ديگر سراغي از دل بي خبرم نمي گيري كه تيكه سنگي شده وبعد از تو ديگر به هيچ كس
دل
بست.
كاش حداقل مي دانستم كه هنوزم دوستم داري و قدري از بي قراري هايم را داري ،سخت شده
برايم تحمل
كنم بدون تو بودن را نمي توانم ،توانش را ندارم .....
چرا پس چرا غرور سنگي ات را نمي شكني چرا دوباره بر نمي گردي.......
شايد توقع ام زياد است آري خوب من،تورا داشتن حتي تورا خواستن هم برايم زياد است .لياقت
من فقط اين
است در حسرت وآرزوي تو باشم وشبهاي تنهايي ودلتنگي ام را با خيال چشمانت سر كنم .
مرا ببخش كه اينقدر خودخواهم ،وتورا مي خواهم براي خودم شايد غير از من همچون كساني
باشند آرزوي
داشتن تورا دارند ،شايد به اين خاطر است اصلا كه تو مرا ترك كرده اي و ديگر حتي ياد
كوچكي از ما
نمي كني .نمي دانم .
آه... دلم براي دوستت دارم گفتنهايت تنگ شده .نمي داني تك تك كلمات دوستت دارم را با تو
معني كردم
وبا فقط دركشان كردم امّا نمي دانستم كه(م) يعني مرگش به تو يعني به با تو بودن ختم نمي
شود .نمي دانم
چرا؟؟؟؟
دلم تنگ است براي خودم كه خيلي تنهايم ديگر حتي يك نفر هم برايم نمانده كه دردهايم را برايش
بازگو كنم
از شانه هايش براي گريستن استفاده كنم ،به او تيكه كنم و از تو برايش حرف بزنم چه كنم .....
ديگر جز تو نمي توانم حتي لحظه اي به كس ديگر فكر كنم .....وبر قلبم قفلي زده ام كه كليدش
در دست
توست و شاه كليدي هم ندارد ويا اينكه هرز هم نيست كه با كليدي باز شود ........
هر چند كه ديگر باز نمي گردي......
نوشته ی:m2
دريا ومرد
تنها ،وروي ساحل
مردي به راه مي گذرد
نزديك پاي او
دريا ،همه صدا
شب ،گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل ودر چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي كند
انگار
هي فرياد مي زند :مرد !كجا مي روي؟!
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي فرياد مي زند دوباره :كجا مي روي
و مرد مي رود
و باد همچنان.......
امواج بي امان
از راه ميرسند
لبريز از تهاجم
موجي پراز نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
دريا ،همه ساحل
شب ،گيج در تلاطم امواج
باد،هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و...............
(سهراب سپهري)
به نام دوست
آزادي .....
بر سر گردن هركس كه آزاد باشد.
پولكي خواهم ريخت.
از جوان ها مردي ها،از شجاعت
دوستش خواهم داشت
به كدامين حرف بهيد خنديد؟؟؟؟
به كدامين حرف ،نه بايد گفت؟؟؟؟
آزادي...
دل مردم همه در حسرت تو،
عده هاي ميگويند كه تو در يك رويايي
عده هايي ميگويند كه تو در قفسي
چشم مردم باز است
از سپيده تا بهشت
از معما تا هوش
از زمين تا آسمان وافلاك همه را ميديدند
گويي كه تو هيچوقت نبودي ، نيستي
تو مرا با خود بردي به يقين
دور ساختي از اين خواب سياه
گذاشتي مرا در باور
چشما منتظرند..
قلبها در تپش و قصه درد
پس تو كي ميايي؟؟؟
آزادي.....
تو كه هيچگاه نبودي و نيستي
توكه از جاه مكاني نيستي
پس بگو رازت چيست؟؟؟؟؟!!

ارشیا خوشحال(ممنونم ازت دستت درد نکنهاینم آپم هی گفتی! گلم موفق باشی)
گناهي ندارم ولي قسمت اينه ،كه چشماي كورم به راهت بشينه ،براي دل من واسه جسم خستم
،مني كه غرورو تو چشمات شكستم
،سر از كار چشمات كسي در نياورد كه هركي تورو خواست يه روزي بد آورد ،براي دل من
واسه جسم خستم
مني كه غرورو تو چشمات شكستم
واسه من كه بر عكس كار زمونه يكي نيست كه قدر دلم و رو بدونه گناهي ندارم ولي قسمت اينه
كه چشماي كورم به راهت بشينه
هنوزم زمستون ز يادت بهاره ، تو قلبم كسي جز تو جايي نداره صداي دلم ساز نا سازگاره
سكوتم به جز تو صدايي نداره
تو خواب و خيالم همش فكر اينم كه دستاتو بازم تو دستام ببينم ولي حيف از اين خواب پريدم كه
بتزم با چشماي كورم به راهت
بشينم ....................
(محسن یگانه)
میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه
و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد
میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی
نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام
خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنن 
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تور
ا
خبر از سرزنش خار جوانیست تورا
ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تورا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا
جان من سنگدلی و دل به تودادن غلط است
رفتن و راست زکوی تو ستادن غلط است
تو نه انی که غم عاشق زارت باشم
دگری جز تو مرا این همه ازار نکرد
انچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
بشنو و خنده نکن قصد دل ازرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
......................................................داریوش

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود ارام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لب های خود همواره بستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی بردل امید خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غم خانه رستن
........................................................قمیشی

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگ

دلم گرفته است ، هواي دلم ابري ايست همچون آسمان بالاي سرم كه
گويي حرفي براي گفتن
ندارد امّا هق هق ودرد وغصه اش به او رخصت اين را
نمي دهد كه بخواهد صحبت كند وفقط مي گريد لااقل مي تواند بگريد امّا من .......
من چي حتي ديگر توام گريستن را هم ندارم .
توان اين را ندارم با كسي حرف بزنم وحرفهاي نگفته ي قلبم را برايش
بازگو كنم ،فقط با وِبم
،فقط با او .....مي بيني اينقذر كه بررويش نوشتم وبا
او صحبت كردم برايم شده يك شخصيت ،يك فردي كه حضور ندارد امّا
مي دانم كه هست كه
برايش حرف بزنم.
آري دوست من ،خسته ام از اين زمين ازاين آسمان كه هر كجا مي روم
آسمان وزمين به همين
شكل يك رنگ وبي روح است ،دلم مي خواهد پرواز
كنم لاااقل مانند انسانها سرد وبي روح خشك زندگي نمي كنم لااقل كمي
در تكاپو هستم ....
امّا افسوس كهتوان پرواز را هم ندارم .....؟؟؟؟؟؟؟
اصلا نمي دانم ،باورت نميشود زندگي را دوست دارم امّا نمي دانم
چگونه اش را؟دوستش دارم
امّا گويي هدفي براي تلاش كردن وساختن زندگي بهتر
ندارم...؟؟؟
اي دوست شبهاي تنهاي من ،تنها تويي ،تو.... تو مي داني در دلم چه
مي گذرد وچه مي خواه
م ،تو مي داني ودركم مي كني ، حرفهايم را با روح بي
جانت گوش ميكني وبراي حرفهايم ارزش قائل هستي.
دلم تنگ است ،تنگ خودم، تنگ گذشته ام؟؟؟؟.......
نمي دانم مرگ در چه هنگام به سراغم مي آيد فنمي دانم اصلا چگونه
خواهم مرد امّا بي صبران
ه منتظرش هستم ،بي صبرانه چشم به در دوخته ام كه
ورا از اين زندان غم نجات دهد وببرد گويي كه انگار فردي از در وارد
مي شود ودستمم
را مي گيرد و مرا به دنبال خود فرا مي خواند.
اي كاش قدري به كارهايم فكر كنم ،اي كاش مي توانستم زماني كه به
در بسته مي خورم به فكر
راهي براي رهايي يافتن باشم يا اينكه حدااقل راهي
بسازم نه اينكه مانند اكثر اوقات نا اميد وخسته كه كويي ازغم روي سرم سقوط كرده ، بر
گوشه اي نشته وزانوي غم بغل كنم وفقط غصه ي روزهاي از دست
رفته وچيزهاي كه روزي
برايم دنيايي ارزش داشت و دوستشان داشتم را بخورم
وتلاش نمي كنم حتي براي اينكه حدااقل بتوانم بعضي هايشان را به
دست آورم هر چند كه
به نظرم هيچ چيز نا ممكن نيست وبا سختي مي توان به خيلي چيزهاي
دست نيافتني دست يافت.
دلم مي خواهد از دلم بنويسم ، از دل خسته ام كه ديگر تحمل گذشته ر
ا از دست داده ،خسته شده
ام از خودم ،باور كن ، دلم مي خواهد يك شب تا
سپيده ي صبح همچون ابر بهاري ببارم تا هق هق گريه هايم به گوش
همه ي ان هايي كه
دوستشان دارم برسد .امّا نه شايد اشكهاي پاك مرا هر ناكسي ببيند يا
صداي طنين اندازش را
هر نا كسي بشنود كه ارزش آن را نداند وبويي از
انسانيت نچيشيده واحساسات نشاًت گرفته از قلب را نداند نمي دانم فقط
دلم گرفته
است .......نمي دانم ديگرچه گويم و چه نويسم
مي خواهم فرياد بزنم اما نمي دانم به كدامين درد؟؟؟
مي خواهم گريه كنم اما نمي دانم براي چه؟؟؟؟؟
مي خواهم تنها باشم مثل يك شقايق
سرگردان مثل يك قاصدك
غمگين همچون صدف خاكي
مي خواهم خودم نباشم مثل يك هيچ
گمنام وآواره
مي خواهم در مرداب عشق ساكت بمانم
مي خواهم فراموش كنم
خودو را.....تنهايي ام را........آرزوهايم را.......
مي خواهم اما...............

ازهمه كساني كه به آلونك تنهاييم ميان ممنونم واقعا همتون و دوست
دارم اميدوارم هر جا هستيد موفق باشيد هميشه بيادتونم .از دوستاي
مهربونم مثه سارا ،نورچشميِ... داداش محمد، آرش مهران افسوس
و.........ممنونم كه هميشه بيادمن .راستي مرگ جان سوز هنرمن
د كشورمون و كه واقعا زيبا بازي ميكرد و تسليت ميگم به همتون
.
يا حق(التماس دعا)
اي كاش ...... من هم همچون مرغابي داخل بركه ي كوچك شنا مي كردم و فارغ از هر گونه
عذاب و گناه سهمگين اين جهان خلقت كه هنوز در
انتظار روزي هستيم كه خورشيدش از مشرق زمين طلوع كند و جهان را دگرگون كند وما
را برهاند از خطاها و اشتباهات و گناهاني كه در طول روز و ثانيه به ثانيه انجام مي دهيم .
اي كاش ..... اي كاش مي شد همانندات اي خدا در آن بالا همانند تو كه در عرش كبريايت
نشستي اي و مارا نماشا مي كني بنشينم و فقط تماشا كنم
تا روز موعود فرا رسد امّا نه نمي توانم خدايا چگونه اينقدر صبوري چگونه اين همه پليدي
و گناهان را مي بيني ولي همچنان ساكتي نمي دانم چه حكمتي داري در كارهايت نبايد هم بدانم
چون موجودي هستم دست پرورده ي تو ضعيف و
ناقص ومرا چه به رسيدن به كمال مطلق؟؟؟!!
خدايا اي خداي مهربون اي كاش مي شد همه ي مردم گاهي به كارهايشان بينديشند و اگر بوي
گلي را دوست ندارند لااقل ....... لااقل شاخه هايش را
نشكنند ....!
خدايا دلي پر ز درد دارم امّا نمي دانم كلمات را چگونه در كنار هم قرار دهم تا منظور و
مقصودم را بيان كنم اصلاًَََََ فكر ميكنم كه اين صفحه ي بي
جان كفاف حرفهايم را نمي دهد كه بخواهم برايت بازگو كنم.
نمي دانم از دل هيچ يك از اين انسانهاي خفته در خواب غفلت به اصطلاح بيدار خبر ندارم ،نمي
دانم در دلهايشان چه مي گذرد امّا اي كاش صفا
ودوستي مهرباني فقط در دلهايمان رخنه كند و دلهايمان را با رشته محبت پيوندزنيم .
آري چرا كه اوّل من نه؟؟!من بايد اين كار كنم تا ديگران نيز از من بياموزند و بدانند كه زندگي
همه اش نفرت نيست.
اي كاش تواني داشتم كه در اين دنياي پراز رنگ وريا كه واقعاً نمي دانم نامش را چه بگذارم
چنان زندگي كنم كه تو مي خواهي ،مي دانم مرا از خود
ترد نمي كني چون همان طور كه گفتي از مادرم به نزديكتري پس چگونه از مادر بالاتر
به فكر آفريده اش نيست واين را هم مي دانم كه از رگ گردن به من نزديكتري .
خدايا مراببخش حست نمي كنم ،نمي گذارند حست كنم البته هواي نفسا ني ام وشيطان درونم ،
نمي دانم چه كنم خسته ام از اين همه آه وحسرت
وپشيماني كه برايم به جاي مانده خدايا گاهي حسرت روزهايي را مي خورم كه نمي دانم چگونه
از دستشان دادم.......
واي خداي من چه درد ناك است كه انسان فقط به فكر خودش باشد و به گونه اي از كنارت
بگذرد كه گويي تورا نديده ؟!
خدايا باور كن تصّور كردنش هم برايم سخت است .
اي كاش .......... اي كاش مي توانستم به عقب برگردم و همه ي روزهاي تباه شده ام را جبران
مي كردم امّا نه!! مي شود دوباره شروع كرد درِ
توبه باز است به روي همه،كافي ايست بخواهيم و با تلاش و همت و توكل به تو و با دلي پاك
به درگاهت آيم ،خدايا اگر بداني دلم چقدر پر است ميدانم كه مي داني .........
خدايا دوست داشتم حضور فيزيكي داشتي و پاسخ همه ي علامت سوالهايي كه در بالاي سرم
پديدار شده مي دادي امّا زيباي اش به اين است كه خودم
را آنقدر پاك وطهارت كنم و فقط با خلوص نيت به در گاهت نشينم كه تورا در محضر
ودرويت كنم ،منظورم از رويت كردن اين است كه خودم را چنان با تو عجين كنم كه گويي هر
لحظه در كنارم هستي .
خدايا اي كاش نا اميدم نكني ،كمكم كني .خدايا دستم را بگير كه خيالات دروني ام فقط حرف پوچ
و عبثي نباشد و عمل كننده اش باشم فقط به اين
عوامل دنيوي فكر نكنم تنهايم نگذار حداقل ،زمينه اش را برايم ايجاد كن .
خدايا اي كاش گذشته ام را بر من ببخشايي تا در خاك بي جان دفنش كنم و حالي نو و آينده اي نو
تر البته با توكل بر تحويلت دهم . خدايا كمكم كن به
كمكت نياز دارم.........
خدايا اي خداي من كاش آن چنان ايماني در قلبم نهي كه با هر گونه پس لرزه و گناه هم نلغزد.....
خداي بزرگ من حرف زدم فقط ،فقط گفتم.......امّا
جوابي نشنيدم امّا مي دانم كه با انجام اين همه اعمال و دنبال كردن هدف پاك الهي
جوابم را خواهي داد و مرا با خود همرا ه خواهي كرد و مرا دوست خود خواهي شمرد.
نمي دانم كاش فقط حرف نزنم ....اي كاش ....... اي كاش به عمل در آيد ... آه چه اي كاشهايي
كه از دست ندادم و نمي دانم چگونه جبران شان
كنم؟؟؟!!!
يا حق(التماس دعا)
دوستاي گلم اين متن وتو كلاس سر زنگ انشا نوشتم آخه دبيرمون گفته در مورد اي كاش هر
چي ميخواييد بنويسيد.
دلم براشون اينقدر تنگ شده اگه بدونيد .........
تورو خدا واسم دعا كنيد.
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه وروشن
لغزان مي فروزد در آذر سپيد
همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد
خطي ز نور روي سياهي است
گويي بر آنبوس درخشد زر سپيد
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد
(سهراب سپهري)كلبه ي عشق او درون قلبم مكان مقدسي بود كه هر روز طوافش
ميكردم ،با تمام وجود مي پرستيدمش
امّا نميدانستم كه در نگاه او چه مي گذرد وچه چيزي وجود دارد هر
روز با احساس تر از گذشته از كنارش مي گذشتم
واو بي احساس تر از ديروز نگاهم مي كرد با خود مي انديشيدم كه
غرور مردانه اش اورا به اين وا مي دارد كه در برابر
عشقش سكوت كند امّا افسوس......؟؟؟؟؟
افسوس كه اشتباه بزرگي متكب شدم من شكستم نمي دانم
چطوري وچرا؟ولي احساس تكه تكه شدن قلبم را حس مي كردم
او نابودم كرد
وقتي امروز دست در دستان رقيبم نهاده بود وبي احساس تر از
هميشه از كنارم گذشت ومن با تمام وجودم او را درون كلبه ي
قلبم به خاك سپردم .
كسي كه خواهان طلوع شادي ها وغروب غم هايت است:
دختر تنهاي شبهاي تو.....

روزها ،ماه ها وسالها مي گذرند
وشايد هيچ چيز عوض نشود
جزمن كه كه بيش ازپيش عاشق گشته ام
days,month,and year pass
every thing can be the same
but me that I find more in love with you
شايد در ظاهر بي احساس باشد ولي قلبي گرم وپر عشق دارد.
maybe seems in different but enjoys a
passionate heart full of love
متولدين دي ماه .......
به همين سادگي يه روز باروني وسرد اومدم با
بي قراري كنج دلت واستادم ودر زدم وگفتم
دلت مهمون نمي خواد ؟
يه نگاهي بهم كردي وگفتي دل من مهمون نوازه
،با نگاهي كه برق چشا ت هوش و از سرم مي
برد نگام كردي وبا زبوني تلخ بهم طعنه
زدي.....
با اينكه مي دونستم كه دوسم نداري و واسه
دل خوشي من ،من ومهمونِِِ دلت كردي ولي بازم
عشقي كه نسبت بهت داشتم واون تازگي نگات
كه هر دفعه من و فرياد مي زد ،هزار تا
حرف نگفته توسش بود نمي ذاشت بهت فكر
نكنم .
اون قدر دوست داشتم كه هميشه با خودم
ساعتها فكر ميكردم كه مهم نيست اون دوسم
داشته باشه يا نه؟ مهم اينه من دوسش
دارم وكلي خيال بافي و........انگاري
ديونت بودمكه اين طور خودم وباخته بودم
به عشقي كه مي دونستم سر انجامي
نداره ومي دونستم هر كاري هم كنم نمي تونم
روياهاي ذهني مو به حقيقت تبديل كنم.
روزها گذشت ،ساعتها،دقايقها وبلاخره لحظه
ها امّا ازم دوست داشتم وهيچ چيزي حتي كم
توجهي تو هم باعث نميشد كه عشقت تو دلم
بميره .
هميشه عاشق شرم وحيا ت بودم واينكه وقتي مي
خواي راه بري كلي اوبهت داري و سرتو مي
ندازي پايين وهمه دخترا حسرت با تو بودن ومي
خوردن ،واسه همين ا اميدوار ميشدم وافتخار
مي كردم كه حداقل مثله دو تا دوست ساده
باهم
حرف مي زنيم وهميشه كلي ذوق مي كردو شكر
خدارو.........
هيچوقت روم نشد حرف دلمو بهت بگم شايد به
خاطر اينكه از چشمات مي ترسيدم ووقتي نگاش
مي كردم از شرم اون چشاي نازت نمي تونستم
حرفي بزنم كه مبادا سرت وبندازي پايين وبا
شرمندگي آب پاكي و بريزي رو دستم .
واسه همين هميشه به حرف زدن باهات حداقل
كفايت ميكردم .....
گذشت...گذشت....تا روزي كه با خنده بهم
زنگ زدي وگفتي بيا مي خوام ببينمت و
حرفاي مهمي دارم كه مي خوام باهات در
ميون بذارم ،قند تو. دلم آب شد،كه بهم
اهّميّت دادي و مي خواي چيزي بهم بگي .
تا ساعت قرارمون ده ها جور فكر كردم ،يعني
چي مي خواد بگه يعني اونم دوسم داره و اماّ
نمي گفت والان مي خوادو بگه
و...........خلاصه قلبم تند تند ميزد
واسترس تمام بدنم وفرا گرفته بود ...لباسم
رو پوشيدم كه برم پيش درخت
تنهايي كه همه قرارامون اونجا بود ،خودم مي
گفتم اون جا قرار بزاريم آخه خيلي دوسش
داشتم و واسم كلي خاطره بود.....
معمولاً من سر قرارامون زودتر مي رسيدم اماّ
اين دفعه اون بود كه منتظرم بود وزود
رسيده بود،خنده رو لباش بود حس شادي ومي
فهميدم با خنده هاش زيبايي چشاش دو
برابر ميشد ...
واستادم جلوش نگاش كردم قلبم ميزد
وترسيده بودم واسترس امونم نمي داد.
چند لحظه سكوت كرديم وبا يه نفس عميق شروع
كرد حرف زدن .....مي دوني چيه دوست
من؟خيلي وقته خواستم چيزي بهت بگم نتونستم
،همچنان قلبم مي زد وكه ديواره ي قلبم
داشت مي تركيد.....شروع كرد گفتن از اون
،آره دختري كه
مدتهاست دوسش دارم ومدتي هستش كه بهش گفتم
و تونستم باهاش حرف بزنم ودوست
شم ......يه هو تپش قلبم آروم شد انگاري
يه آرامشي تو وجودم حاكم شد كه بهم اجازه
نمي داد حتي گريه كنم ،بدنم سرد شده
بودواشكام خشك.
خيره شدم بهش ،همچنان از اون مي گفت ...فقط
به آرزوها م وروياهام فكر مي كردم به
اينكه چه طوري همشو تو يه لحظه رو سرم
خراب كرد...
حرفاش ونمي شنيدم ،سخت شده بود واسم كه رو
پاهام واستم ،همه چي دور سرم مي چرخيد كه
با گرمي دستاي اون به خودم اومدم دستش
تو دستام بود گرمي دستش و حس مي كردم
وسراسر بدنم رو عشق آتشينش فرا گرفته بود
قلبم داشت مي سوخت برق چشاي نازش تمام
وجودم و در بر گرفته بود منو در آغوش
كشيد يه لحظه احساس كردم كه هيچي نمي خوام
ديگه چون لحظه اي اون مال من شده بود
اماّيه دفعه با كلي اميد وآرزو بهم گفت
دوست من واسم
دعا كن كه بهش برسم كه بدون اون ميميرم اون
لحظه احساس هيچي وبي فايده بودن
كردم ......
از هم خداحافظي كرديم و با دلي شكسته و با
قيافه اي در هم ريخته وخسته ازم جدا شد
كمي واستادم تا رفتنشو تماشا كنم اون مي
خنديد وواسش هيچي جز اون مهم نبودومن
اشك رو گونه هام جاري بود و هيچ چيز جز
خودش واسم مهم
نبود هر لحظه دورتر مي شد احساس مي كردم
يگه نمي تونم ببينمش ......
زير درخت تنهايي نشستم وكلي گريه كردم تا
دلم آروم بگيره خاطراتمو مرور مي كردم تا
اينكه خسته شدم راه افتادم به طرف
خونه .
اون لحظه هيچي نداشتم بگم اماّ تو دلم پر
حرف نگفته بود كه از تو چشام مي تونست
بخونه اماّ اون حتي طرز نگاه كردن من كه
هميشه منتظر گفتن چيزي از طرف اون بود و
نفهميد،رسيدم خونه رفتم تو اطاقم دفتر
دلتنگي مو برداشتم
شروع كردم به نوشتن وبا اشكام جوهر قلمم
وپخش مي كردم روي دفترم ....مي نوشتم از
اون ،از دنيا ،از بي وفايياش و از عشق
مردهي من كه هيچكس باورش نداشت شايد حتي
خود من..
مي نوشتم از قلب خستم از اينكه هيچ چيز
تو اين دنيا جز اون واسم ارزش نداشت
وديگه هيچي شو نمي خوام .....
اينقدر نوشتم ونوشتم تا خوابم بردو
ديگه...................
نوشته توسط:m2
من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم

باران ببار
که تنها ماوای من
سایه چتری است از جنس آغوشت
غمم را خواهد شست
سایه ات پر بار است
ببار
من لبریز از آغوش بارانم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اعضايم چه خواهد ساخت .
بي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد،
واو يك ريز وپي در پي ،دم گرم دو دستش را در گلويم سخت بفشارد،
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را.........
هميشه تا مي گفتم دوستت دارم نگاهش و مي دوخت به يه جاي ديگه
لپاش گل مي نداخت و..... من عاشق همين شرم وحياش بودم امّا اون روز كه دست كس ديگه تو دستاش بود ،
وقتي نگاش كردم باز هم لپاش گل انداخت و نگاهش جهت گرفت ،فهميدم گل انداختن صورتش از شرم نيست
بلكه از دروغ...........
سراي ابدي
راهي را بايد رفت ،
از تارهاي عشق چيزي را بايد گفت
با مهرووفا در دلها خانه اي بايد ساخت
بر اسب سادگي محبت سوار شد
وبه سوي زندگي تاخت
نبايد زندگي را به خاطر عشق وعشق را به خاطر زندگي باخت
و در نهايت بايد.............
با اين دنياي نا مروت ساخت
تا به سراي ابدي شتافت.
شايد من آنقدر عاشق نباشم كه واژه هايم سرود هر عابري باشد
شايد من نورنباشم كه چشمانت شب وروز محتاجش باشد
شايد م سايباني نباشم كه سايه ام وجودت را دربر بگيرد
شايد من آني نباشم كه تودر جستجوي آن هستي
ولي
هر چه هستم ،هر كه هستم ،هر كجا هستم
بيش از پيش بر تو عاشقم.
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ جا نمازم چشمه،ُمهرم نور
دشت سجاده من من وضو با تپش پنجر ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه ،جرياندارد طيف سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ي ذرات نمازم تبلور شده است .
من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باد سرگلدسته ي سرو
من نمازم را پي تكبيره الحرام علف مي خوانم پي قدقامت موج
كعبه ام بر لب آب ،كعبه ام زير اقاقي است
حجرالاسود من روشني باغچه است.............
(سهراب سپهری)
مردمان را ديدم شهر ها ديدم دشت ها را
كوهها را آب را ديدم خاك را ديدم
نور وظلمت را ديدم و گياهان را در ظلمت ديدم
جانور را در نورو جانور را در ظلمت ديدم
شبه را در نور وشبه را در ظمت ديدم
(سهراب سپهری)

